خرید بک لینک


از سکوت تو ترانه ای میسازم
تا از طلوع بگویم
چشمانت اما سیاهی شب را به ارث برده اند
با خورشیدی که در آن خانه دارد
غریبه آشنای من
بهانه ای می خواهم
این روزها در تنگنای بی حوصلگی تابستان
برایت می نویسم
سرانگشتانم جوانه می زنند
شاید در بهاری که در راه است
برای تویی که نمی شناسمت.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:1 توسط امیر |

برچسب: سکوت, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا ماه من ، در چشم عاشق آب هست و خواب نیست...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:1 توسط امیر |

برچسب: تعلق, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26


شك ندارم
جنگ جهانى سوم
بر سر تصرف چشم هاى توست

و آنگاه من
نه هيتلرم كه كم بياورم
و نه اتحاد جماهير احمق ها

تنها
به اتفاق يك قلب عاشق
فتح مى كنم
دنياى نگاهت را

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:45 توسط امیر |

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

ته اتوبوس، آن صندلی آخر، کنار شیشه بهترین جای دنیاستبرای آنکه مچاله شوی در خودتسرت را بچسبانی به شیشه و زل بزنی به یک جای دورو فکر کنی به چیزهایی که دوست داریو فکر کنی به خاطراتی که آزارت میدهدو گاهی چشمهایت خیس شود، از حضور پر رنگ یک خیالو یادت برود مقصد کجاستو دلت بخواهد که دنیا به اندازه ی همین گوشه اتوبوس کوچک شود...و دنج و تنها...و آه بکشی از یاد آوری حماقت های عاشقانه ات...شیشه بخار بگیردو تو با انگشت بنویسی "آینده"و دلت بگیرد از تصورش...چشمهایت را ببندیو تا آخرین ایستگاه در خودت گریه کنی+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 10:34 توسط امیر |

برچسب: دوست, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

ویرانش کردم
در هم کوبیدمش
چونان پلاسکویی در سینه ام
حالا عشق
هر ساعت
هر لحظه
در گوشه و کنار
از زیر آوار نخواستنت
زبانه می کشد..

❣️ ❣️

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 10:13 توسط امیر |

برچسب: ویران, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

بی خیال تو بودم
سبک
رها
آزاد
مثل پیراهن بی گیره
رویِ بند
می رقصیدم در باد
ناگهان
دستی گره زد مرا
به بند خیال تو
و من ماندمُ
حجمِ وسیعِ دلتنگی
و گرهی که
به دستان تو باز خواهد شد
کاش
باد مرا می برد....

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 15:13 توسط امیر |

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

در اتاقِ تاریک
وقتی
به شعلهی کبریت
خیره ماندم،
و این شعر
در ذهنم شکل گرفت ؛
تاریکی را نمی شود به آتش کشید
باید تاریکی را روشن کرد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:53 توسط امیر |

برچسب: تاریک, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

کنارم هستی و اما دلت فرسنگ ها دور است
لبانت گل، دهان کندو، زبانت مثل زنبور است

نمی خواهی مرا و من، به عشقت باز در سعی ام
نمی بینم بدی هایت که چشم عاشقم کور است

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:49 توسط امیر |

برچسب: دوری, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 1:26

صفحه بندی