از سکوت تو ترانه ای میسازم
تا از طلوع بگویم
چشمانت اما سیاهی شب را به ارث برده اند
با خورشیدی که در آن خانه دارد
غریبه آشنای من
بهانه ای می خواهم
این روزها در تنگنای بی حوصلگی تابستان
برایت می نویسم
سرانگشتانم جوانه می زنند
شاید در بهاری که در راه است
برای تویی که نمی شناسمت.
برچسب: سکوت,
نویسنده: یوسف محمدی
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا ماه من ، در چشم عاشق آب هست و خواب نیست...
برچسب: تعلق,
نویسنده: یوسف محمدی
شك ندارم
جنگ جهانى سوم
بر سر تصرف چشم هاى توست
و آنگاه من
نه هيتلرم كه كم بياورم
و نه اتحاد جماهير احمق ها
تنها
به اتفاق يك قلب عاشق
فتح مى كنم
دنياى نگاهت را
برچسب:
نویسنده: یوسف محمدی
برچسب: دوست,
نویسنده: یوسف محمدی
❣️ ❣️
برچسب: ویران,
نویسنده: یوسف محمدی
بی خیال تو بودم
سبک
رها
آزاد
مثل پیراهن بی گیره
رویِ بند
می رقصیدم در باد
ناگهان
دستی گره زد مرا
به بند خیال تو
و من ماندمُ
حجمِ وسیعِ دلتنگی
و گرهی که
به دستان تو باز خواهد شد
کاش
باد مرا می برد....
برچسب:
نویسنده: یوسف محمدی
در اتاقِ تاریک
وقتی
به شعلهی کبریت
خیره ماندم،
و این شعر
در ذهنم شکل گرفت ؛
تاریکی را نمی شود به آتش کشید
باید تاریکی را روشن کرد...
برچسب: تاریک,
نویسنده: یوسف محمدی
نمی خواهی مرا و من، به عشقت باز در سعی ام
نمی بینم بدی هایت که چشم عاشقم کور است
برچسب: دوری,
نویسنده: یوسف محمدی